آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

نوروز 96

1396/1/15 14:55
نویسنده : مامان رویا
1,529 بازدید
اشتراک گذاری

سال  95 هم گذشت با همه ی خوبی و ها و بدی هاش با همه ی لبخند زدناش و گریه کردناش و دوباره بهار شد و آغاز یه سال جدید . از خدا می خوام که آرامش و دل شاد و سلامتی و یه جیب پر از پول مهمون خونه ها مون باشه و به این راحتی ها رخت سفر نبنده.

لحظات تحویل سال رو در کنار پدر و مادر عزیزم سپری نمودیم.

امسال هم مثل هر سال باز هم تعطیلات 96 مهممون خونه ی مادر شوهر جان بودیم و شب سی ام بود که از تهرا ن راه افتادیم سمت شمال به همراه خواهر سعیده و خدا رو شکر توی طول مسیر آرادی با خاله سعیده حسابی مشغول بود و اصلا خسته نشد و وسطای راه رو هم از شدت خستگی خوابید. تقریبا ده روزی رو شمال سپری کردیم و از این ده روز یه روزش رو رفتیم عروسی و آرادی نصف عروسی رو پیش من بود و مات و مبهوت شده بود و از صندلیش بلند نشد و مابقی رو هم در کنار همسرجان سپری نمود.

توی این روزا حسابی بازی کرد و من اصلا کاری به کارش نداشتم و واقعا لذت برد و تا جایی که میتونست از همه چیز استفاده کرد و شب هم که وقتی میرسید خونه با زهم بازی و شیطنت و صدالبته عموجونش کلی باحاش حالش رو میبرد و ساعت های دوازده و یک شب هم بود که یک دفعه میخوابید و میگفت: مامان میشه منو بغل کنی و من میفهمیدم که بله حسابی خوابش میاد.

ادامه مطلب یادتون نره ها

یکی از این روزا رو هم سمت روستای اجدادی پدرمان رفتیم و بسیار بسیار حالشو رو بردیم و از دیدن مناظرش و هواش و کوه و کمرش و جاده هاش و ..... واقعا نمیتونم وصف زیبایی هایش را نماییم. آرادی هم حسابی با پارسا و طاها و امیرعلی بازی کرد و موقع برگشت می گفت: میشه از این جا نریم من همین جا رو دوست دارم میخوام اینجا بمونم.

قربون اون چشمای قشنگت برم من مادر

روز دیگری را هم در جاده های نه چندان سرسبز ییلاقی به همراه همسر جان و آرادی سپری نمودیم و دلی چند از عزا درآوردیم و گردشی هم در دل طبیعت نمودیم  و بعد هم سری به منزل پدر عمو یوسف زیدم و ساعت حول و حوش 9:30 بود که بازگشتیم به خانه ی ضربتی ها.

آهان راستی یکی از همین روزها رو گشتی در جاده ی سنگر زدیم هرچند اون روز هوا حسابی سرد و بود و گل پسر رو با کلی تجهیزات راهی نمودیم ولی باز هم مثل همیشه وقتی تو فضای آزاد قرار میگیره کلی ذوق میکنه و لذت میبره. البته ر این میانه ها یکی دوباری هم بهانه خانه ی خودمان را میگرفت و میگفت: مامان میشه بریم خونه خودمون من دیگه خسته شدم و اندکی بعد از حرفی که زده بود نادم و پشیمان.

دو روز مانده به پایان تعطیلات هم برگشتیم خونه و مابقی رو مشغول جمع و جور کردن و شستشو و نظافت منزل و دید وبازدید از اقوام و مهمونی و .... گذشت.

روز سیزدهم هم که مثل همیشه مهمان خونه ی مادر مهربانتر از جانم بودیم و بعد از خوردن ناهار دور هم به همراه زن دایی و مونا و مهدی و گشت و گذاری در همان اطراف زدیم و این گونه بود که تعطیلا ت نوروز 96 بسته شد و 14 فروردین دوشنبه با زور و تلاش فراوان راهی محل کار گشتیم هر چند صبح اول وقت با سورپرایز پسرمان مواجه شدیم و با سختی او را به دستان پر مهر مادر سپردیم و صد البته مطمئن که به او خوش میگذرد.

و اما حرفای پسرمان:

تو ماشین وقتی داشت با خاله سعیده حرف میزد و سعیده هر چی آراد میگفت تکرار میکرد، آراد کلافه شد و گفت اه خاله میشه ادای منو دربیاری نکن.

بازهم تو ماشین بعد از اینکه منو کلی بوس کرد و منم بوسش کردم و وقتی هی این کار رو تکرار کرد منم بوسش نکردم ولی آراد ادامه داد و وقتی دید از طرف من خبری نیست گفت: مامان عوض بوسای منو بده.

یه روز تو شمال که داشتم ماشین رو جابجا میکردم اومد پیش منو گفت: مامان من به تو افتخار میکنم خیلی قشنگ دور زدی

آرادی در حال اختلاط با همسر جان: بابا میشه بهم آب بدی و قتی با مخالفت همسرجان روبرو شد گفت: مگه بابا ها به پسراشون کمک نمیکنن به من آب بده دیگه.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)